اعتماد به نفس مهم تر از پول

به نقل از پدبده تبار؛ مدير شرکتی روی نيمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بين دستانش گرفته بود و به اين فکر مي‌کرد که آيا مي‌تواند شرکتش را از ورشکستگي نجات دهد يا نه. بدهی شرکت خيلی زياد شده بود و راهی برای بيرون آمدن از اين وضعيت نداشت. طلبکارها دائماً پيگير طلب خود بودند. فروشندگان مواد اوليه هم تقاضای پرداخت بر اساس قرارداهای بسته شده را داشتند.

اعتماد به نفس مهم تر از پول
 ناگهان پيرمردي کنار او روي نيمکت نشست و گفت: «به نظر مياد خيلي ناراحتي.»
بعد از شنيدن حرف‌هاي مدير، پيرمرد گفت: «من مي‌تونم کمکت کنم.»
نام مدير را پرسيد و يک چک براي او نوشت و داد به دستش و گفت: «اين پول رو بگير. يک سال بعد همين موقع بيا اينجا و اون موقع مي‌توني پولي که بهت قرض دادم رو برگردوني.» بعد هم از آنجا دور شد.
مدير شرکت در حال ورشکستگي، يک چک 500000 دلاري در دستش ديد که امضاء جان دي. راکفلر داشت، يکي از ثروتمندترين مردان روي زمين.
با خود فکر کرد: «حالا مي‌تونم تمام مشکلات مالي شرکت رو در عرض چند ثانيه برطرف کنم.»
اما تصميم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جاي امني نگه دارد. همين که مي‌دانست اين چک را دارد، اشتياق و توان تازه‌اي براي نجات شرکت پيدا کرد. توانست از طلبکاران براي پرداخت‌هاي عقب‌افتاده فرصت بگيرد. چند قرارداد جديد بست و چند سفارش فروش بزرگ دريافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهي‌ها را تسويه کند و شرکت به سودآوري دوباره رسيد.
دقيقاً يک سال بعد از اتفاقي که در پارک برايش پيش آمده بود، با چک نقد نشده به پارک رفت و روي همان نيمکت نشست. راکفلر آمد اما قبل از اينکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقيتش را برای او تعريف کند، پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فرياد زد: «گرفتمش!» بعد به مدير نگاه کرد و گفت: «اميدوارم شما را اذيت نکرده باشد. اين پيرمرد هميشه از آسايشگاه فرار می‌کند و به مردم مي‌گويد که راکفلر است.»
مدير تازه فهميد اين پول نبود که شرايط او را تغيير داد بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم براي نجات شرکت را به او داده بود.

حکایت مدیریتی: ساندويچ فروش و پسرش

به نقل از پدیده تبار؛ مردی در كنار جاده، دكه اي درست كرده بود و در آن ساندويچ مي فروخت. چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت. چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند. او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود. خودش هم كنار دكه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي كرد و مردم هم مي خريدند.

حکایت آموزنده

كارش بالا گرفت بنابراين كارش را وسعت بخشيد به طوري كه وقتي پسرش از مدرسه بر مي گشت به او كمك مي كرد. سپس كم كم وضع عوض شد. پسرش گفت: «پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي كشور به همين منوال ادامه پيدا كند كار همه خراب خواهد شد و شايد يك كسادي عمومي به وجود آيد. بايد خودت را براي اين كسادي آماده كني.»


پدر با خود فكر كرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته و به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند، پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است. بنابراين كمتر از گذشته، نان و گوشت سفارش مي داد و تابلوی خود را هم پايين آورد و ديگر در كنار دكه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي كرد. فروش او ناگهان شديداً كاهش يافت.

او سپس رو به فرزند خود كرد و گفت: «پسر جان حق با توست. كسادي عمومی شروع شده است.»


شرح حكايت

آنتوني رابينز يك جمله بسيار خوب در اين باره دارد كه جالب است بدانيد: «انديشه های خود را شكل بخشيد وگرنه ديگران انديشه هاي شما را شكل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه‌ريزی می‌كنند.»

در واقع آن پدر داشت بهترين راه براي كاسبي را انجام مي داد اما به خاطر افكار پسرش، تصميمش را عوض كرد و افكار پسر آنقدر روي او تأثير گذاشت كه فراموش كرد كه خودش دارد باعث ورشكستگي اش مي شود و تلقين بحران مالي كشور، باعث شد كه زندگي او عوض شود.

قبل از اينكه ديگران براي ما تصميماتی بگيرند كه بعد ما را پشيمان كند، كمی فكر كنيم و راه درست را انتخاب كنيم و با انتخاب يك هدف درست از زندگی لذت ببريم، چون زندگی مال ماست.

ملانصرالدین و بازاریابی استراتژیک

به نقل از شرکت پدیده تبار؛ ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگ٬ حماقت او را دست مي‌انداختند.

 

ملانصرالدین

دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.

اين داستان در تمام منطقه پخش شد، هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد.

تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد.

در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار، اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند.

ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم.

شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

 شرح اول حكايت (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)

ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد.
او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند.

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

شرح دوم حکایت (دیدگاه سیستمی اجتماعی)

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشت.
او به خوبی می دانست که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند.
او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن- را دوست ندارند و تحقیر می کنند.
در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را به دست می آورد.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

شرح سوم حکایت (دیدگاه حکومت ماکیاولی)

ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشت. او به خوبی می دانست هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم، شما نقره را بر می دارید آنها احساس می کنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم می تواند کوتاه شود.

هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانی تر خواهد بود.

در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را به دست آورده بود.

«اگربتوانی ضعفهای مردم را بفهمی می توانی از آن ضعفها به نفع خود استفاده کنی! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد»

حکایت مرد و دو زنش

حکایتدر روزگاران قديم، مرد ميانسالي دو زن داشت. يكي از زنها مسن و ديگري جوان بود. هر يك از زنها، شوهرشان را خيلي دوست داشتند و تمايل داشتند كه او در سني متناسب با آنها به نظر آيد.

پس از گذشت چند سال، موهاي مرد به اصطلاح جوگندمي شد. براي زن جوان اين اتفاق خوشايند نبود زيرا شوهرش را خيلي مسن‌تر از خودش نشان مي‌داد. بنابراين هر شب موهاي مرد را شانه مي‌كرد و موهاي سفيدش را مي‌كَند.

اما سفيد شدن موهاي مرد، زن مسن تر را خوشحال كرده بود زيرا دوست نداشت ديگران او را با مادر شوهرش اشتباه بگيرند. او هر روز صبح موهاي مرد را مرتب مي‌كرد و تا جايي كه مي‌توانست موهاي سياه مرد را مي‌كَند. نتيجه اين شد كه شوهر آن دو زن، بعد از مدت كوتاهي فهميد كاملاً طاس شده است.

حکایتشرح حكايت

اگر به همه خواسته‌هاي متفاوت و متناقض اطرافيان خود پاسخ دهيد به زودي خواهد فهميد كه چيزي براي پاسخگويي نخواهيد داشت.

كسي كه اصول و قواعد را براي تأثيرگذاري، خوشايند يا همراهي ديگران زير پا گذارد در نهايت به شرايطي خواهد رسيد كه ديگران در برخورد با او، اصول و قواعد لازم را رعايت نمي‌كنند.

«نه» كلمه‌اي دوحرفي اما يكي از مهمترين كلمات در رهبري، مديريت و رشد شغلي است. يادگيري «نه» گفتن (در مواقع لزوم)، يكي از مهمترين مهارتهاي كاري، سازماني و مديريتي است. نه گفتن به معني نپذيرفتن كار و مسئوليت يا از زير كار در رفتن نيست بلكه روشي براي كنترل داشتن بر كار و زندگي شخصي و تعادل بين آنهاست به گونه‌اي كه هم از عهده وظايف و مسئوليت‌ها به خوبي برآييد و هم رضايت شغلي داشته باشيد.

حکایت تخته سنگ

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد.
حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و …..
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد، بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

شیر ناصرالدین شاه و نظریه کنترل در سیستم ها

اداری

ناصرالدین شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت به شاه خبردادند که چه نشسته ای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را می برد...... شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد پس از مدتی آن دو با هم ساختند و علاوه بر اینکه هر دو ران را، می بردند دل و جگر را هم می خوردند.

شاه خبردار شد و یکی از درباری ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد. این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو، بر می داشت.

پس از مدتی به شاه خبردادند؛ جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می میرد.

جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساخته اند و همه اندام های گوسفند را می برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می ماند.

ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت: یک نگهبان دزد بهتر از سه تا دزد نگهبانه

شرح مختصری بر حکایت

در ابتدا باید بگویم که در حکایت، توصیف هایی چون دزد به کار رفته است، تقاضا دارم در شرحی که نوشته می شود، شباهتی بر آن متصور نگردد.

هر فعالیتی که گروهی و انفرادی، اقتصادی و انتفاعی، عمومی و عام المنفعه انجام می شود را می توان یک سیستم در نظر گفت. از تمامی این سیستم ها، نتیجه و هدفی مورد انتظار است.

برای حصول اطمینان از کسب نتیجه به صورت روتین و مداوم، ما سیستم ها را مدیریت می کنیم و می خواهیم مطمئن باشیم که کارها و فعالیت ها به صورت عادی و روزانه انجام می شوند، مشکلات شناسایی شده و مسائل، حل گردند. همچنین انتظار داریم پس از آن، عملکرد عادی سیستم در سطحی بالاتر دنبال شود و بهبود یابد.

جزء مهمی از فرآیند مدیریت بر سیستم، کنترل است. شما به عنوان مالک فرآیند و مدیر ارشد باید بر سیستم کنترل داشته باشید تا از شدن آنچه که باید باشد اطمینان حاصل نمایید و در غیر آن، از انحراف آگاهی یافته و آن را با اقدامی واکنشی، اصلاح نمایید. تا اینجا که همه چیز، منطقی طرح شده است اما:

*اعمال کنترل بر سیستم باید به چه صورت انجام شود؟

*چه سطح و شدتی از کنترل را باید اعمال نمود؟

*آیا تماما باید کنترل فیزیکی و از نزدیک به صورت تمام وقت انجام شود؟

آیا مثلا باید بر هر کارگر یک سرکارگر گمارد تا وی را کنترل کند؟ یک سرپرست، تا سرکارگر را کنترل کند؟ یک رییس، سرپرست را، یک مدیر، رییس را؟ معاونت، مدیر را؟ و مدیر عامل، معاونت را؟

این که برای کنترل مقداری کار بود، برای کنترل کیفیت کار یک کارگر چطور؟ بازرس کنترل کیفیت، سرپرست کنترل کیفیت و . . .

همین طور کنترل جنبه های دیگر کار پرسنل سازمان.

در این جا دزدی دیگر موضوعیت ندارد ما خودمان گوشت گوسفند یا همان منابع سازمان را بین افرادی که کار مثبتی انجام نمی دهند تقسیم می کنیم تا همه مواظب و مراقب آن کسی باشند که دارد کار اصلی را انجام می دهد و با کارش مقدمات تهیه منابع سازمان را فراهم می کند.

کنترل، ارزش افزوده ایجاد نمی کند. کنترل، هزینه است اما به هرحال در جاهایی ضرورت های بسیار مهمی دارد. مدیریت، نیاز به اطلاعات دارد و این داده ها از کنترل حاصل می شود.

مدیریت، اطمینان می خواهد و به همین دلیل برای آن هزینه می کند. اما پرداخت هزینه باید ما به ازای ارزشی باشد که ایجاد می گردد. اعتماد، هزینه ندارد و از کنترل ارزان تر تمام می شود اما ایجاد دوطرفه اش سخت و قدری پیچیده است. سیستم کنترلی مختصر اما مفید، کوچک اما کارآمد و سبک اما اثربخش ایجاد کنید.

نقاط کلیدی را بشناسید و مکانیزم های کنترلی خود را آنجا قرار دهید. کنترل فیزیکی همه چیز شاید بعضی جاها الزام مدیریتی داشته باشد اما سعی کنید از به کارگیری گسترده آن بپرهیزید. یک سیستم کنترلی هوشمند با چاشنی اعتماد چیزی است که به آن احتیاج دارید.

پیش از برقرار کردن کنترل در هر نقطه، تحلیل هزینه فایده روی آن انجام دهید. یک فروشگاه زنجیره ای بزرگ تحلیل جالبی انجام داده بود، هزینه ای که برای نگهبان های داخل فروشگاه در عرض یک سال پرداخت می کرد ده برابر میزان دله دزدی هایی بود که پیش از استخدام نگهبان ها اتفاق می افتاد.

حکایت جلسه موشها

موش و گربه

تعدادي موش در يك مزرعه زندگي مي كردند. موشها روزگار خوشي نداشتند چرا كه گربه اي در مزرعه بود كه آنها را شكار مي كرد. موشها در يك ترس هميشگي به سر مي بردند و ممكن بود در هر وقت از شب و روز در چنگالهاي تيز گربه چابك قرار گيرند.

موشها جلسه اي تشكيل دادند تا حداقل راهي پيدا كنند كه از وجود گربه در اطراف خود باخبر شوند و بتوانند عكس العمل مناسب از خود بروز دهند. طرح هاي مختلفي مورد بررسي قرار گرفت اما هيچكدام پذيرفته نشد.

در آخر يك موش جوان ايستاد و گفت: «من يك طرح خيلي ساده دارم اما كاملاً مؤثر خواهد بود. همه كاري كه بايد انجام دهيم اين است كه يك زنگوله به گردن گربه ببنديم. وقتي صداي زنگوله را مي شنويم خواهيم فهميد كه دشمن در حال آمدن است.»

همه موشها از طرح ارائه شده شگفت زده شده بودند و آن را تحسين مي كردند. در بين همهمه موشها، يك موش پير بلند شد و گفت: «من هم قبول دارم كه طرح موش جوان، طرح بسيار خوبي است. اما اجازه دهيد بپرسم: «چه كسي زنگوله را به گردن گربه خواهد بست؟»

موشها به يكديگر نگاه مي كردند و هيچ كس حرفي نمي زد. سپس موش پير گفت: «ارائه راهكارهاي غيرممكن خيلي ساده است»!!!

حکایت گروه 99 !!!!

گروه 99

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: "چرا اینقدر شاد هستی؟"
آشپز جواب داد: "قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده  ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم"
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوش بینی است.
پادشاه با تعجب پرسید: "گروه 99 چیست؟؟؟"
نخست وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست...
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ... راضی نیستند

خوشبختی ما درسه جمله است : تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا 

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم : حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

شکست غیر ممکن

شکست

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت:
«هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و … چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت:
«طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!

ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند

ناشنوا

چند نفر از پلی عبور می کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند.
همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند به آنها کمک کنند، ولی وقتی دیدند شدت آب آنقدر زیاده، که نمی شه براشون کاری کرد به اون دو نفر گفتند؛ که امکان نجاتتون وجود نداره و شما به زودی خواهید مرد !!! 
در ابتدا آن دو مرد این حرف ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از آب بیرون بیایند.
اما همه دائما به آنها می گفتند که تلاش تون بی فایده ست و شما خواهید مرد !!!
پس از مدتی یکی از دو نفر دست از تلاش برداشت و جریان آب او را با خود برد. اما شخص دیگر همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از آب تلاش می کرد...
بیرونی ها همچنان فریاد می زدند که تلاشت بی فایده ست، اما او با توان بیشتری تلاش می کرد و بالا خره از رودخانه خروشان خارج شد . وقتی که از آب بیرون آمد، معلوم شد که مرد نا شنواست.
در واقع او تمام این مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند!


«ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت سخن می گویند»